چقدر پرم از آه
همانقدر
خوب ، گرم ، مهربان
و همانقدر
بد ، سرد ، تلخ
گیر کرده ام بین
کودکی که دارد از در و دیوار ِ / رویا هایش بالا میرود
و پیرمردی... که از سر ِ بی کسی / با عصایش تانگو میرقصد...
کاش با آن پیرمرد کنار می آمدم تا به کودک بگوید :
دیوار ِ زندان / بالا رفتن ندارد
به افتخار داریوش
بزرگ که بزرگترین فرمانروایی در جهان رو تو کتاب گینس ثبت کرد...

میلیون ها نفر گفتند: سیب به زمین افتاد
اما نیوتون تنها کسی بود که پرسید:
چرا ؟
و آن طریقی است که شما به آنها اجازه می دهید !!!
هـمـه نـمـیـتـونـن داشـتـه بـاشـن !!!
گاهي بايد با تمام وجود زنانگيت را خرج کني...!!
گاهي بايد با تمام وجود مردانگيت را خرج کني...!!
نــه در تــخــت خــواب...!!
در مــشـــکلات...!!
در بـاهـم بــودنـهـا...!!
در کوتاه آمدن ها...!!
در روزگار سردو گرم...!!
در ادامه راه حتي پياده...!!
آن موقع هست که ميتواني به زنانگيت افتخار کني...!!
آن موقع هست که ميتواني به مردانگيت افتخار کني...!!
مهم نیست در چه سنی باشم
هر زمان چیز جدید یا عالی می بینم
دلم میخواهد فریاد بزنم ... " مامان بیا نگاه کن "


ســكوت خطرناكتر از حـــــــــرفهای
نیشــــــــدار است
بدون شـــــك كسی كه "ســـــــــــــكــوت" مـی كــند؛
روزی حرفهایش را سرنوشـــــــت به شما خواهد گفت..

ساده دوستم داشته باش
خود را درگیر
پیچ وخم زندگی نکن
من تو را همین جور ساده
دوست می دارم…
و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چالهای که بارها
از آن پریده بودیم
آی آدمــــــــــــــــــها ....
زمین چقدر به شما / می آید
اگر جاذبه هم نبود / شما دست از سقوط نمی کشیدید
با یک گریه ی مشترک ...یک لیوان چای انفرادی و یک نخ سیگار ...
که دل ِ کشیدنش را ندارم جنون امشب را شروع میکنم
صبح دوباره همان آدم سابق میشوم که
به تمام دنیا صبح بخیر میگوید

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم،نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم،که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب !،نگو کو تا دوباره بپریم از خواب !
بخون با من نترس از گوله ی دشمن،بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره،نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن،که شب جز تیرگی چیزی نمیاره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره،نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره،بخون با من بیا تا من نگو دیره !
سکوت شیشه های شب غمی داره،ولی خشم تو مشت محکمی داره !!
عزیز جمعه های عشق و آزادی،کلاغ پر بازی با تو عالمی داره ...
"شــهیــار قنــبری"

دان هرالد (Don Herold) كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانید:
« البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم،
مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم.
همه چیز را آسان مى گرفتم.
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.
فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم.
به مسافرت بیشتر مى رفتم.
از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم.
بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر.
مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى.
آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام.
اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم.
من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اما اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم.
از مدرسه بیشتر جیم مى شدم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم.
گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم.
سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم.
دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم.
بیشتر عاشق مى شدم.
به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم.
پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم.
سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم.
به سیرك بیشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید: «شادى از خرد عاقل تر است».
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم *»
بودنِ تو
خوب بودنِ تو
شاید
تنها امید است
برای خورشید
که هر روز صبح انگیزه ای برای طلوع کردن داشته باشد
و تنها امید است
برای من
که باشم ... که نفس بکشم ... که گل نرگس بخرم