چقدر پرم از آه

کم کم یاد خواهم گرفت با آدمها همانگونه باشم که هستند

همانقدر

خوب ، گرم ، مهربان

و همانقدر

بد ، سرد ، تلخ

؟

به سلامتیه اون لحظه هایی که
بی هیچ دلیلی حال خوشی نداری
نه خودت میفهمی دردت چیست
نه دیگری.....!

دیوار ِ زندان / بالا رفتن ندارد

گیر کرده ام بین

کودکی که دارد از در و دیوار ِ / رویا هایش بالا میرود


و پیرمردی... که از سر ِ بی کسی / با عصایش تانگو میرقصد...


کاش با آن پیرمرد کنار می آمدم تا به کودک بگوید :


دیوار ِ زندان / بالا رفتن ندارد

غم قفس به کنار


غم قفس به کنار..آنچه عقاب را پیرمیکندپرواز زاغهای بی سروپاست!!



یه روزی 44درصد دنیا مال ما بود ...


به افتخار داریوش بزرگ که بزرگترین فرمانروایی در جهان رو تو کتاب گینس ثبت کرد...

....

.....


حقيقت به همين سادگي و صراحت است

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...

چرااااااااااا؟

میلیون ها نفر گفتند: سیب به زمین افتاد

 

 

اما نیوتون تنها کسی بود که پرسید:

 

 

چرا ؟

و خدا مادر را آفرید...


از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت:چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟
خداوند پاسخ داد:
دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید.
خداوند گفت :نمی شود!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی.
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.
فرشته پرسید :
فکر هم می‌تواند بکند؟
خداوند پاسخ داد :
نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
فرشته پرسید :
اشک دیگر برای چیست؟
خداوند گفت:
اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد:
شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند.
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!
فرشته پرسید: چه عیبی؟
خداوند گفت:
"قدر خودش را نمی داند . "

یک طریق با شما رفتار می کنند

مردم فقط به یک طریق با شما رفتار می کنند



 و آن طریقی است که شما به آنها اجازه می دهید !!!


!!!!!!!!

قشنگیه  " لـیـاقـت " به اینه که ...



  هـمـه نـمـیـتـونـن داشـتـه بـاشـن !!!

گاهي بايد  با تمام وجود

 گاهي بايد با تمام وجود زنانگيت را خرج کني...!!



  گاهي بايد با تمام وجود مردانگيت را خرج کني...!!



  نــه در تــخــت خــواب...!!



  در مــشـــکلات...!!



  در بـاهـم بــودنـهـا...!!



  در کوتاه آمدن ها...!!




  در روزگار سردو گرم...!!



  در ادامه راه حتي پياده...!!



  آن موقع هست که ميتواني به زنانگيت افتخار کني...!!



  آن موقع هست که ميتواني به مردانگيت افتخار کني...!!


مهم نیست در چه سنی باشم


 مهم نیست در چه سنی باشم

 

 

 هر زمان چیز جدید یا عالی می بینم

 

 

 دلم میخواهد فریاد بزنم ... " مامان بیا نگاه کن "





http://ups.night-skin.com/up-91-10/133675032516.jpg

....

بسیـار ، بسیـار انـدک است
تـعداد ِ آدم هـایی کـه مـی تـوانـی بـا آنـها
خـود ِ خـود ِ خـودت بـاشـی ...!

ســكوت خطرناكتر از حـــــــــرفهای نیشــــــــدار است


http://s2.picofile.com/file/7568595799/79.jpg

ســكوت خطرناكتر از حـــــــــرفهای نیشــــــــدار است

بدون شـــــك كسی كه "ســـــــــــــكــوت" مـی كــند؛

روزی حرفهایش را سرنوشـــــــت به شما خواهد گفت..

ساده دوستم داشته باش

ساده 
دوستم داشته باش خود را درگیر پیچ وخم زندگی نکن من تو را همین جور ساده 
دوست می دارم…

ساده دوستم داشته باش

خود را درگیر

پیچ وخم زندگی نکن

من تو را همین جور ساده

دوست می دارم…

عاقبت ترك تحصيل در كشور ما و ديگر كشورها


زندگی آن‌قدر کوچک شد

و زندگی آن‌قدر کوچک شد

تا در چاله‌ای که بارها

از آن پریده بودیم

افتادیم







مادرم، پیامبری بود،

مادرم، پیامبری بود،
با زنبیلی پر از معجزه...

یادم نمی رود،
در اولین سوزِ زمستانی
النگویش را، به بخاری تبدیل کرد...!
...

زمین چقدر به شما / می آید

آی آدمــــــــــــــــــها ....

زمین چقدر به شما / می آید

اگر جاذبه هم نبود / شما دست از سقوط نمی کشیدید


ایران پر از بچه هاییست که پا در کفش بزرگان کردن ، لذت بچگیشان بود.........

جدایی نادر از سیمین برای من فیلم نبود ...

مادر های نگران را در لیلا حاتمی میدیدم ...


که میفهمیدند کوپن ها برای فرزندش آینده نمی آورند


پدرهای تک بعدی را در پیمان معادی ...


که بر سر هر دو راهی از قدرتش استفاده میکرد ...


کودکی هایم را در ترمه ... که باهوش بود و ساکت .... درد را می فهمید ...


اما آنقدر صلح طلب بود که چیزی به رویش نمی آورد


به مادرش احتیــــــــــــاج داشت اما عاشق پدرش بود ...


ادامه نوشته

صبح دوباره همان آدم سابق میشوم

با یک گریه ی مشترک ...یک لیوان چای انفرادی و یک نخ سیگار ...

که دل ِ کشیدنش را ندارم جنون امشب را شروع میکنم


صبح دوباره همان آدم سابق میشوم که


به تمام دنیا صبح بخیر میگوید

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

از آدم ها دلگیرم
که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند
و بد هایشان را در جیب های لباس هایی
که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند
از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری
...و درد هایت را که میشنوند
خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند
از آدم ها دلگیرم
وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است
همین که گیرت بیاورند
تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند
به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند
تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند
و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند
که تو را گواه میگیرند
ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :
این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام
از آدم ها عجیب دلگیرم
از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند
و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی
و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند
خنده ات بگیرد که چقدر شبیه‌شان نیستی
دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...
تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیه‌شان نیست
از آدم ها دلگیرم
که گرم میبوسند و دعوت میکنند
سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند
دلت ....
دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری
دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان
را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره


نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم،نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم                

کتابای سفیدو دوره می کردیم،که فکر شبکلاهی از نمد باشیم                        

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب !،نگو کو تا دوباره بپریم از خواب !                    

بخون با من نترس از گوله ی دشمن،بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب                   

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره،نگو تقدیر ما صد تا گره داره                                  

به پیغام کلاغای سیاه شک کن،که شب جز تیرگی چیزی نمیاره                     

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره،نخواب وقتی که خون از شب سرازیره         

بخون وقتی که خوندن معصیت داره،بخون با من بیا تا من نگو دیره !                    

سکوت شیشه های شب غمی داره،ولی خشم تو مشت محکمی داره !!          

عزیز جمعه های عشق و آزادی،کلاغ پر بازی با تو عالمی داره ...                     

 "شــهیــار قنــبری"


به جُرمِ کم کاری اخراجش کردند؛

پاییز که شد؛
به جُرمِ کم کاری اخراجش کردند؛
رُفتگری که عاشق شده بود؛
و برگ ها را قدم می زد و جارو نمی کرد ...

امنیت دادن به یک زن

امنیت دادن به یک زن یعنی:
محکم دستش را گرفتن ...با دیوانگی هایش زندگی کردن ...احساسِ زنانه اش را فهمیدن ...
امنیت یعنی:
دستت را که می گیرد صورتت را که می بوسد بداند ناب تر از دست هایِ تو دستی نیست
بداند ماندنی تر از نگاهِ تو چشمی نیست
بدان...
د برایِ بوسه هایش مرز نمی گذاری
برایِ خنده هایش می خندی
برایِ گریه هایش شانه می شوی
بداند برایِ راست گفتن مستی نمی خواهی
بداند برایِ لحظه هایِ تنهاییت سیگار نمی خواهی
بداند که می دانی برایش بالاترین رستوران...! شاید در پایین ترین نقطه ی شهر باشد... اصلا هرکجایِ شهر اگر تو باشی همه جا لوکس ترین جایِ ممکن می شود ...

اگر عمر دوباره داشتم

شادی

دان هرالد (Don Herold) كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانید:

 

« البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم،

مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم.

همه چیز را آسان مى گرفتم.

از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.

فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.

اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم.

به مسافرت بیشتر مى رفتم.

از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم.

بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر.

مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى.

آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام.

اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم.

من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اما اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم.

از مدرسه بیشتر جیم مى شدم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم.

گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم.

سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم.

دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم.

بیشتر عاشق مى شدم.

به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم.

پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم.

سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم.

به سیرك بیشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید: «شادى از خرد عاقل تر است».

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم *»

بودنِ  تو  

. در این آشفته بازار

بودنِ  تو 

خوب  بودنِ تو

شاید

تنها امید است

برای خورشید

که هر روز صبح انگیزه ای برای طلوع کردن داشته باشد 

و تنها امید است

برای من

که باشم ... که نفس بکشم ... که گل نرگس بخرم

 

(مونتسکیو)

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.