برای هر کدام از ما
روزی، در سنی و به شکلی خاص اتفاق می افتد،
زندگی دعوتمان می کند به یک چالش
و از آن به بعد دیگر نمی توانیم آن آدم سابق باشیم...
آرامش خیال میرود، جایش را فشار و ترس و تقلا میگیرد...
انگار دستی با بی رحمی درون دنیایی ناشناخته پرتت می کند...
چالش هر کس بر طبق نقطه ضعف هایش شکل میگیرد
و مرحله به مرحله سخت تر میشود...
نبردی ست با درون و بیرونت...
یک روزهایی زخمی و خسته میشوی، شکوه می کنی
یک روزهایی اشتباه می کنی و شکست میخوری، بر میگردی سر خط
یک روزهایی هم غنیمت های بزرگ و کوچک بدست میاوری و جشن میگیری....
مدت ها بعد
در غروبی ساکت
بر بلندای تپه ای می ایستی و پایین را تماشا می کنی؛
نقطه ای که نبردت از آنجا شروع شد،
مسیری که طی کردی و به این نقطه رسیدی...
با خودت میگویی: چه شیب تندی...!
از ظرفیت وجودی ات متحیر میشوی
و می فهمی
درست از همان روز که به چالش دعوت شدی، بزرگ شدی

#پریسا_زابلی_پور

 


دیوانگی بد نیست
برای یک بار هم که شده
دیوانه تر از من باش
و بگذار چنان گم شوم در تو
چنان گم شوی در من
که یکی دیده شویم از بالا
و خدا خیال کند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است
بگذار تعجب کند از حواس پرتی اش
و باورش شود زیادی پیر شده
و جهان را به ما بسپارد 

 

 

 

...