انگار از یکجا به بعد مسیر را اشتباه رفتیم. آنچه که در نقشه ها میدیدیم رسیدن به ساحلی امن و سرسبز و مطمئن بود اما هر چه که میرویم تنها همان تکرار مکرر موجهاییست که بر دیوار کشتی پوسیده ای میخورد که بزودی تار و پودش از هم جدا میشود...
انگار گم شده ایم !!!
نمیدانم هر چه که مینگرم نشانی از امید نمیابم. کجای کارمان اشتباه بود که در این دریا سردرگم شدیم.
به سنتهایمان پشت کردیم و آنها را لگد مال کردیم؟
ویا میپنداشتیم که پاروی مدرنیته را تمام و کمال در دست گرفته ایم.؟
یا شاید سعادت را سهولت زندگی یافتیم و پیچیدگیهای آنرا بالکل فراموش کردیم... نمیدانم اما اوضاع اساسی خراب شده و همچنان در حیرانی و سردرگمی بزک میکنند خود را آنها که فکر میکنند کشتی همان ساحل هست.
جای شعر و شعور خالیست و ما غافل از ظلمت این شب های بدون مهتاب دلخوشیم به آخرین زور زدنهای شمع روبرویمان.
انگار گم شده ایم !!!
نمیدانم هر چه که مینگرم نشانی از امید نمیابم. کجای کارمان اشتباه بود که در این دریا سردرگم شدیم.
به سنتهایمان پشت کردیم و آنها را لگد مال کردیم؟
ویا میپنداشتیم که پاروی مدرنیته را تمام و کمال در دست گرفته ایم.؟
یا شاید سعادت را سهولت زندگی یافتیم و پیچیدگیهای آنرا بالکل فراموش کردیم... نمیدانم اما اوضاع اساسی خراب شده و همچنان در حیرانی و سردرگمی بزک میکنند خود را آنها که فکر میکنند کشتی همان ساحل هست.
جای شعر و شعور خالیست و ما غافل از ظلمت این شب های بدون مهتاب دلخوشیم به آخرین زور زدنهای شمع روبرویمان.
شعری از «هاینه» بر سنگ گور او
ای آرامش، در کجا میتوان ترا،
برخاکستر کسی ارزانی دارم که از در به دری، به ستوه آمدهاست.
در زیر درختان خرما،
و در کنار رودخانهی راین و عطر علفزاران.
آیا مرا در شنزارهای کویر به خاک میسپرند؟
در جایی از یک سرزمین غریب؟
یا آنکه من در ساحل، به خاک سپرده خواهمشد،
در میان انبوهی از شنهای سرخ،
که باد، آنها را به اطراف پراکندهاست؟
آسمان خداوندی، با همان مهربانی همیشگی، دست تکان میدهد،
همان اندازه در آن جا که در اینجا.
همچون شمعهای گورستان،
که ستارگان آسمان را در خود گردآوردهاند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 23:35 توسط فرزانه صادق پور...
|