پدر که باشی . سردت می شود و کت بر شانه ی پسر می اندازی.

چهره ات خشن می شود و دلت دریایی.

پدر که باشی گاهی  می خواهی ولی نمی شود..., نمی شود که نمی شود

..

پدر که باشی عصا می خواهی ولی نمی گویی,هرروز خم تر از دیروزجلوی آینه تمرین محکم ایستادن می کنی

.

پدر که باشی حساس می شوی به هر نگاه پر حسرت فرزند به دنیا. خیره به دست های همیشه خالی ات ,تمام وجود خود را محکوم آرزوهایش می کنی.
پدر که باشی در کتابی جایی نداری و هیچ جا زیر پایت نیست بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی

,پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی
پدر که باشی به جرم پدر بودنت ,حکم همیشه دویدن برایت میبُرند,بی اعتراض به حکم فقط می دوی بی رسیدن ها می دوی و در تنهایی ات نفسی تازه می کنی.
پدر که باشی پیر نمی شوی ولی یک روز بی خبر تمام می شوی. تمام می شوی و پشت ها خالی می کنی.

با تمام شدنت باید حس آرامش را بعد از عمری تجربه کنی. ولی. . .
پدر که باشی در بهشتی که زیر پای تو نبود هم دلهره هایت را مرور می کنی

تقدیم به  پدرم:

که تا همیشه بهترین جای قلبم متعلق به اوست.

به اوکه هرکجا که باشم در کنارهر مردی که قدم بردارم ،تنهاوتنهاوتنها ، آغوش گرم اوست که قلبم را گرم می کند و تپش قلب اوست که از کودکی تا آخرین پایان احساسم در گوشم جان خواهد داشت.

به اوکه گاهی یادم رفت دخترش باشم و رسم فرزندی را فراموش کردم.